تبليغاتX
روزهشتم -
کاش من هم می توانستم

داشتم از جلوی تلوزیون رد می شدم یکدفعه دیدمش.

چقدر پیر شده بود.

مرد رویاهای دوران  بچگیم.

آدمی که همیشه برای من تداعی کننده شکست ناپذیری، قدرت و ایستادگی بود.

اما الان بزور روی پاهاش ایستاده.

چقدر شکسته شده!!!!!

بجای حس احترامی که زمان دیدن او به من دست میداد، فقط حس ترحم و همدردی مونده.

کاسترو از همیشه پیرتر.

کاسترویی که ساعتها سخنرانی می کرد و مردم و دور خودش نگه می داشت الان فقط میتونه چند جمله برای دوربین بگه،  که به دشمنانش ثابت کنه هنوزم هست.

رهبر آخرین حکومت سوسیالیستی دنیا در حال مرگ .

کاسترو، چه گوارا ، آلنده، ... اینها اسمهایی هستند که من از کوچکی میشناسمشون و با آنها بزرگ شدم. آدمهای برای هدفشون مبارزه کردند.

کاسترو با دست خالی و با کمک چند نفر انقلاب کوبا را شروع کرد. چه که بعدا به او پیوست(چه گوارا منو به یاد یوزف-مراجعه به دوران میرزا کوچک خان- میندازه) حتی از کاسترو  اسم و رسم بیشتر بهم زده. تازه به اندازه کافی خوش تیپ و خوش عکس بود تا عکسش همه جا پر بشه و مرگ مرموزش به بیشتر شدن شهرتش کمک زیادی کرد.

اما آلنده، ما کمتر میشناسیمش، ولی برای من یه چیز دیگست. بین همه  من بیشتر از همه دوسش دارم. شایدم این ایراد منه!!!!!اما هرچیزی که هست من اینجوری راحترم.

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط ژرژ  |