تبليغاتX
روزهشتم -
کاش من هم می توانستم

 

:صبر کن. برای چند دقیقه، خوب! بذار من حرفهام  تموم بشه. اونوقت اگه قبول نکردی هر کاری دوست داری انجام بده.

بهش نگاه می کنم نمیدونم کیه اما احساس می کنم میخواد یه چیزی بگه که خیلی مهمه. منتظر میمونم. ببینم چی میخواد بگه. چه فرقی داره تا حالا که منتظر موندم این چد دقیقه هم روش. خیلی تلاش کرده بودم تا بتونم وسائلشو پیدا کنم آخا این چیزا اونم تو اینجا به این راحتیها پیدا نیمشه. کلی رشوه و پول خرج شد تا تکه تکه جور بشه و  بشه ازش استفاده کرد.

شاید در شرایط عادی بود اینقدرا هم مهم نبود اما اینجا پیدا کردن وسیله ای واسه مردن خیلی سخته. اونم یه وسیله ای که راحت و بدون درد کارشو انجام میده و هیچی دردی رو احساس نمکنی. جائی که همه میخوان خودشونو بکشن وسله خود کشی کمیاب میشه. اونم تو جایی که خودکشی هم قدغنه. دیگه میشه نور علی نور. اما من تونستم یکیشو جور کنم. الان تو دستمه و اماده شلیک. اما نمیدونم اون سرو کلش از کجا پیدا شد که اموده میخواد نظر منو عوض کنه. نمیدونم میخواد چی بهم بگه که من اینکار رو انجام ندم. منم که میدونم هیچ وقت نظرم عوض نمیشه واسه اینکه آخر عمری دل کسیو نشکونم وایمستم به حرفاش گوش میدم. شروع  میکنه از چیزای جدیدی حرف میزنه. یجوری میشم.

 :نه بهش گوش نده؟ اینا همش دروغه. حتی رویا هم اینقدر ازت دور نیستن.

 اما دستهام سست میشن. نمیتونم بلندش کنم. با حرفاش جادوم کرده. واقعا تا حالا کسیو ندیدم که بتونه اینجور حرف بزنه. اسلحه رو از دستام آروم در میاره. منم تو تفکرات خودم قرقم. واقعا حرفهای جالبی بود تا حالا به اطرافم اینجور نگاه نکرده بودم. واقعا چقدر میتونه زندگی ابنجور جالب باشه. اگه همه به زندگی اینجور نگاه بکنن زندگی خیلی قشنگتر میشه.

: بنگ

صدای شلیک منو بخودم میاره. جسد اون جلو پاهام افتاده. اسلحه من تو دستشه و تنها تیری که توش بو تو سر خودش خالی کرده. آخرین وسیله ای که برای من مونده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:14  توسط ژرژ  |