تبليغاتX
روزهشتم -
کاش من هم می توانستم

از خودش بدم نمیاد اما از نگاه حماقت باری که میندازه بدم میاد، همیشه یجوری نگاه میکنه که بطرف مقابلش احساس احمق بودن دست میده. تو نگاهش یه چیزی هست که انگار بهت میگیه

: هی احمق، آره تو!! تو احمق ترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم

آدم بدی نیست، یعنی بنظر من آدم بدی نیست، در غیر اینصورت همه از او متنفرهستند ، هیچ دوستی نداره، شایدم داره، اما من هیچ وقت کسی رو با او ندیدم. همیشه تنهاست، تو یه ساعت خاص از جلو من رد میشه، نگاهی میندازه، از اون نگاهای معروفش و بعد براهش ادامه میده.

مردم میگن چشماش شوره، نمیدونم چرا، اما وقتی از کنارشون رد میشه، بهش نگاه نمیکنن، شاید میترسن که شوری چشماش اونارو بگیره. پشت سرش یه تف میندازن و کمی که دور میشه چند تا نفرین و ناسزا نثارش میکنن، من هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم.

 وقتی به اینجا میرسه من بهش سلام میکنم، با اینکه هیچ وقت جواب نمیده، سرشو تکون میده البته شاید سرش همیشه اینجور موقع راه رفتن تکون میخوره. مطمئن نیستم اما بنظر می رسه که جوابمو میده.

بهر شکل برام مهم نیست که جوابمو بده یا نه، من کارمو انجام میدم، آخه بهم گفته بودن که هر وقت یه بزرگتر رو میبینی سلام یادت نره.

برام مهم نیست که مردم در مورد اون چی میگن، آخه بقول یکی مردم فقط حرف میزنن و هیچ وقت دلیل حرفاشونو نمیدونن.

آها الان داره میاد، میبینیش؟

اونیه که از سمت چپ راه مبره. وقتی راه میره همه ذور و برشو خالی میکنن،  قدش نسبتا بلنده، همونی که الان اون پیرهن خاکستری برگشت پشت سرش یه چیزی گفت.

میبینی آدم آرومیه،نمیدونم چرا  اصلا حرف نمیزنه. شاید اصلا حرف زدن بلد نباشه، الان میرسه به ما.

: سلام

میبینی مثل همیشه فقط سرشو تکون داد.

:چرا اینکارو کردی؟ تو هم مثل اونای دیگه فکر میکنی اون چشماش شوره!!؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:10  توسط ژرژ  |