تبليغاتX
روزهشتم -
کاش من هم می توانستم
داشتم فکر می کردم چی بنویسم.

 من نه شاعرم،

نه نویسنده ،

نه آدمیم که خوب حرف بزنه،

نه چپ مدرن از راست سنتی تشخیص میدم،

نه قیافه سروش میشناسم نه مصباح،

نه کتاب ناطور و بوف کور خوندم،

نه بلدم یه نفرو به رانی دعوت کنم.

تازه همه!!!! موندن که چه جوری یه نفر با من دوست شده؟؟؟؟؟؟؟؟

از همه اینها بدتر شمشیر بازی هم بلد نیستم. تو آخرین مبارزه فقط فرار می کردم-البته تو این تعقیب و

 گریز چند تا زخم کاری و عمیق برداشتم که هنوز التیام پیدا نکرده- تو این مبارزه هرچه قدر من تازه کار و

مستهلک بودم اون حرفه ای و مصمم.

میگین من چیکار می بایست انجام میدادم ، جز فرار یا جا خالی دادن در مقابل حمله های بیرحمانه.

اونجا یدفعه یاد دن کیشت افتادم !!!!!!!!!!

منم شده بودم جزو گله ـ شیاطین و اشرارـ گوسفندانی که قرار بود توسط دن کشته بشن و سرشون

 برای بانو درسینا فرستاده بشه .

منم هی داد میزدم

:آهای دنا من دوستم آهای دنا من غول نیستم.

اما حیف که اون صدای منو نمی شنید

شایدم نمی خواست بشنو!!!!!!!

بعد از کلی تعقیب و گریز من موندم تنها با کلی خستگی.

نمی دونستم چیکار کنم .

سرم انداختم پایین راه افتادم طرف خونه.

با انگ ضد فمنیستی که روی پیشونیم حک شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:10  توسط ژرژ  |