امشب يه حس عجيبي دارم بعد از مدتها از اون حسهايي که دلم ميخواد يه چيزي بنويسم. نميدونم چم شده.البته ميدونم چم شده. خودم که از همه بهتر ميدونم به خودم که نميتونم دروغ بگم. زمانه دقيقشو نميدونم که کي اولين مرتبه منو بجاي آن شرلي اشتباه گرفتن. نميدونستم قراره بعدها با جودي ابوت آشنا بشم. اما خودمو به کوچه علي چپ ميزنم به اون راه که هيچ اتفاقي نيفتاده اما خودمم ميدونم که اين اتفاق افتاده و نمي تونم به منکر اين قضيه بشم. اتفاقي که ميتونه زندگي هر کسي رو از اين رو به اون رو بکنه. بقول يکي دروغ به 2 دسته تقسيم ميشه:
1- دروغي که به آدما ضرر ميزنه
2- دروغي که به ديگران ضرر نمي زنه
خيلي به اين مساله فکر کردم که چه نوع دروغي به آدم ضرر نميزنه. فکر و فکر و فکر
اما تا همين الان به هيچ نتيجه اي نرسيده بودم. تا اينکه تا الان که يدفعه بخودم اومدم. چه کسي محتاج تر از من، نيازمند به يک دورغ بي ضرر.
به دست و پا چلفتي بودن خودم ميخندم اينقدر بخودم ميخندم که اشکم در مياد. واقعا نميتونم بخودمم هم از اين دروغهاي بيضرر بگم. بابات دروغي که بخودم گفتم عذاب وجدان گرفتم. دروغه بي ضرري که بخودم گفتم اذيتم کرد من از پس اين کارم هم بر نيومدم.