تبليغاتX
روزهشتم -
کاش من هم می توانستم
پسرک نگاهی به ویترین می اندازد. کار هر روزش است وقتی به ویترین می رسد با ولع نگاهی به آن میندازد.

: خانوم آدامس، یه آدامس از من میخری.

خانوم تورو خدا یه دونه. پسر با تمام وجود خواهش میکند، غمی پنهان در قیافه او دیده می شود.

 زن با بچه ای کوچک در پیاده رو قدم میزند، با دیدن پسر چند عدد آدامس از او میخرد. لبخندی بر گونه های پسر نقش میبندد و زن از اینکه توانسته او را شاد کند در خود احساس خرسندی و رضایت می کند.

...........

 :آهای دزد، بگیرینش.

صدای گریه بچه کوچک، قطرات خونی که از گوش کودک جاری می شود و صدای زنی که درخواست کمک می کند. چند متری جلوتر پسرکی که در دست خود بسته ای آدامس و گوشواره ای که قطره ای خون تازه بر آن وجود دارد در حال دویدن دیده می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:9  توسط ژرژ  |