تبليغاتX
روزهشتم - خاطرات یه سفر
کاش من هم می توانستم

هیچ وقت مثل امروز به خودم نفرین نفرستاده بودم!

آخر تو به این کار چیکار داری.

صدای گریه .

هیاهوی آدماهای که دورو بر تو هستند.

بوی عرق آدما .

وق وق بچه پشت سرت.

دلت میخواهد بروی یه چیزی تو دهن بچه فرو بکنی تا خفه بشه.

برمی گردی ببینی چه خبر.

یدفعه چشمات میفته به یه صحنه که از تعجب خشکت میزنه.

پشیمون میشی از اینکه اصلا چرا برگشتی.

حالا صدای بچه رو میشه یجورای تحمل کرد.

اما صدای اونیکه کنارش داره اونو ساکت میکنه رو اصلا حرفش نزن.

صدای دختر بچه که اگه خودش نمیدیدم باورم نمیشد که دختر

یه صدای دورگه که داره برای بچه آواز میخونه و با اینکار می خواد ساکتش کنه

فکر کنم دلیل اصلی گریه بجه همون ترس از صداست.

بابا یکی منو نجات بده.

گرما، سر و صدا و بوی نا ....

اینو فقط کم داشتیم.

اون ته دعوا شده.

یکی این دوتا رو بگیره.

اینجا زندگی بدجوری در جریان.

داره کم کم تیدیل به سیلاب میشه.

بوی تعفن سراسر این زندگی رو در بر گرفته.

من دعا میکنم زودتر خاتمه پیدا کنه.

واقعا غیر قابل تحمل شده

:خدایا زودتر تمومش کن، خدااااااا

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 0:23  توسط ژرژ  |