تبليغاتX
روزهشتم -
کاش من هم می توانستم

لبخندی زد نگاهی به من انداخت و من در انتظار کلامی که او من را خطاب کند، چیزی بگوید، اما نمی دانم چه عاملی در آخرین لحظات او را منصرف نمود. شاید لزومی بر آن ندید.

با افسوس و ندامتی که تمام وجود مرا در بر گرفته بود از او خواستم که سخن بگوید.

هر آنچه را در دل دارد برزبان بیاورد.

اما او به من نگاهی انداخت و سکوت کرد. سکوتی دردناک، شاید دردناکترین عملی که می توانست انجام دهد.

من خود می دانستم که چه خواهد گفت!! من می دانستم، اما باور آن برایم ممکن نبود. می خواستم به این باور برسم، او هم می داند. آه خداوندا چرا؟

نمی توانستم باور کنم که او به آن  راز پی برده است. کاش خود به من بگوید تا به این باور برسم. اما آن درخواست بزرگترین ظلم من به او بود. آیا من این حق را داشتم که این عمل را از او بخواهم؟

ترس تمام وجود من را در بر گرفته است، من بخود می پیچم.

و  او این را می داند. اما همچنان سکوت کرده. سکوتی به اندازه هیچ، به بلندی بلندترین شبها و به سختی سختترین عهدها.

لبخند تلخی زد.

بدون هیچ سخنی.

من گاهگاهی به او می نگرم و منتظر آن هستم که عاقبت سکوت را بشکند و بگوید آن چه را که تاکنون نگفته است.  اما می دانم که این حادثه روی نخواهد داد و من به گزاف از او آن را می خواهم.

هنوز همان لبخند بر لبان او نقش بسته و من محکوم به تحمل می باشم.

این جزای من است.

من محکوم هستم چون ترسیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:32  توسط ژرژ  |