تبليغاتX
روزهشتم -
کاش من هم می توانستم

بیاد نمی آورم که این جک بوده ، یا یک تراژدی، طنز بوده یع ک ماجرای واقعی. اینکه کجا آن را خوانده ام. اما برایم بسیار جالب و بیاد ماندنی  است که بعد از سالها هنوز من را به فکر وا میدارد.

معلم: موضوع انشاء شما برای هفته بعد در مورد یک خانواده فقیر است. روی این موضوع کار کنید و برای هفته بعد تحویل دهید.

هفته بعد و ....

دختر: مامان به من کمک میکنی نمی تونم انشاء بنویسم.

مادر: خوب عزیزم برو روش فکر کن دورو بر خودتو ببین هرچی که بفکرت رسید روی کاغذ بنویس. خوب مگه نمی بینی که کار دارم.

دختر : آخه مامان من ...

مادر : تا کی میتونی به دیگران متکی باشی خوب خودت سعی کن.

و دختر با توجه به راهنمائیهای مادرش و اعتمادی که از این طریق به خودش پیدا کرده بود، شروع به نوشتن کرد.

انشاء بدین شکل از آب درآمد:

بنام خدا

موضوع : توصیف یک خانواده فقیر

ما یک خانواده فقیر هسیتم. پدر من فقیر است. مادر من فقیر است.من فقیر هستم. آشپز ما فقیر است. راننده ما فقیر است. تمام خدمتکاران ما فقیر هستند . اصلا اینجا همه فقیر هستیم و ....

تذکر: در نسخه اصلی بنام خدا نیامده بود که من بحکم تکلیف به متن خود اضافه نمودم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:33  توسط ژرژ  |