تبليغاتX
روزهشتم
کاش من هم می توانستم
سلام

خوب هر آغازی یه پایانی داره مثل اینکه اینم پایانی برای ماست

خوب یا بد هر جور بود تموم شد اومدم بعد چند وقت که فقط خداحافظی کنم

اینم آخرین یادگاری از یه دوست برای آخرین مطلب

اگر چه اصفهان نصف جهان است

ولیکن باقیش مازندران است

 

خداحافظ
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:36  توسط ژرژ  | 

 

:صبر کن. برای چند دقیقه، خوب! بذار من حرفهام  تموم بشه. اونوقت اگه قبول نکردی هر کاری دوست داری انجام بده.

بهش نگاه می کنم نمیدونم کیه اما احساس می کنم میخواد یه چیزی بگه که خیلی مهمه. منتظر میمونم. ببینم چی میخواد بگه. چه فرقی داره تا حالا که منتظر موندم این چد دقیقه هم روش. خیلی تلاش کرده بودم تا بتونم وسائلشو پیدا کنم آخا این چیزا اونم تو اینجا به این راحتیها پیدا نیمشه. کلی رشوه و پول خرج شد تا تکه تکه جور بشه و  بشه ازش استفاده کرد.

شاید در شرایط عادی بود اینقدرا هم مهم نبود اما اینجا پیدا کردن وسیله ای واسه مردن خیلی سخته. اونم یه وسیله ای که راحت و بدون درد کارشو انجام میده و هیچی دردی رو احساس نمکنی. جائی که همه میخوان خودشونو بکشن وسله خود کشی کمیاب میشه. اونم تو جایی که خودکشی هم قدغنه. دیگه میشه نور علی نور. اما من تونستم یکیشو جور کنم. الان تو دستمه و اماده شلیک. اما نمیدونم اون سرو کلش از کجا پیدا شد که اموده میخواد نظر منو عوض کنه. نمیدونم میخواد چی بهم بگه که من اینکار رو انجام ندم. منم که میدونم هیچ وقت نظرم عوض نمیشه واسه اینکه آخر عمری دل کسیو نشکونم وایمستم به حرفاش گوش میدم. شروع  میکنه از چیزای جدیدی حرف میزنه. یجوری میشم.

 :نه بهش گوش نده؟ اینا همش دروغه. حتی رویا هم اینقدر ازت دور نیستن.

 اما دستهام سست میشن. نمیتونم بلندش کنم. با حرفاش جادوم کرده. واقعا تا حالا کسیو ندیدم که بتونه اینجور حرف بزنه. اسلحه رو از دستام آروم در میاره. منم تو تفکرات خودم قرقم. واقعا حرفهای جالبی بود تا حالا به اطرافم اینجور نگاه نکرده بودم. واقعا چقدر میتونه زندگی ابنجور جالب باشه. اگه همه به زندگی اینجور نگاه بکنن زندگی خیلی قشنگتر میشه.

: بنگ

صدای شلیک منو بخودم میاره. جسد اون جلو پاهام افتاده. اسلحه من تو دستشه و تنها تیری که توش بو تو سر خودش خالی کرده. آخرین وسیله ای که برای من مونده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:14  توسط ژرژ  | 

اینجا همه میدونند. آنقدر سریع که چیزی نخواهند دید.

اینجا رنگ معنایی ندارد همه چیز سیاه و سفید است.

اینجا انقدر آلوده شده است که رنگ سفید حاکستری دیده می شود.

آخرین نقطه سفیدی که میشد در این دنیا یافت در آلودگی فضای اطراف خود خاکستری شده.

شاید آخرین امیدی که وجود داشته است.

امروز دیگر امیدیوجود ندارد.

اینجا تنهایی موج میزند.

نزدیکترین برخوردها هم طعم تنهایی می دهند.

اینجا نزدیکترین برخوردها از نوع تنه هایی است که منجر به زد و خورد می شود.

اینجا بزرگترین آرزوها یافتن آرزوهای بر باد رفته و فراموش شده است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:24  توسط ژرژ  | 

مبارزه ای سخت

سخت و و دهشتناک، به انداره ای که هیچ نیرویی در وجودم نمانده است.

احساس ضعف شدیدی در خود احساس می کنم، مستعصل، بدون امید در میان این میدانگاه دست و پا می زنم

نه جرات آن را دارم که به پیش روم و نه قدرت فرار را در خود حس می کنم.

کاش میشد کاری کرد. اما نه بهتر است تسلیم شد. شاید اینگونه بهترباشد. شاید قبول آن بدون صرف کردن انرژی بهتر باشد. راه دیگری نیست. مقاومت کردن تنها این وضعیت رقت بار را طولانی تر خواهد کرد. شاید باید گذاشت هر آنچه می خواهد روی دهد. بگذار هر آنکه میخواهد برداشتی از این سکوت داشته باشد. بگذاراین تصور کند از ترس زبانم بند آمده، یا آن یک، در خیال خود سکوتم را گوشه ای از شجاعتم بداند و یا...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:4  توسط ژرژ  | 

از وقتی وارد نمايشگاه شد سنگينی نگاهش راحس کردم اما من همچنان مشغول کارخودم بودم تا اينکه متوجه سنگينی قدمهايش نيز شدم

:     سلام خانوم. ببخشيد کدوم یک از اين تابلوها، کار شماست؟

   :   سلام. بفرمايد اين طرف نمايشگاه، تا نشونتون بدم

(رفتم سراغ تابلوهام.  بدون اينکه سوالی بپرسه، خودم شروع به حرف زدن در مورد نقاشی ،رنگ های به کاررفته درتابلو، خلاصه در مورد هرچیز ديگه ای که به ذهنم می رسيد گفتم، اما اون اصلا انگار نه انگار که من دارم حرف می زنم.

  :خوب آقا ديگه سوالی نداريد

   :  من! من! راستش من از اولم در مورد نقاشی سوالی نداشتم چون زياد از نقاشی سر در نمی يارم

  : با اينکه از دستش بشدت عصبانی شده بودم اما بهش گفتم ايرادی نداره اميدوارم از بازديد از اين نمايشگاه لذت ببريد

: ممنونم اما من با خودتون کار داشتم

: با من خوب بفرمايد من در خدمتم

(اون شروع به حرف زدن کرد اما بعد از کلی حرف زدن گفتم ببخشيد آقا من نمی تونم تقاضاتونا قبول کنم و کلی ام کار دارم اگه اجازه بديد من می رم خداحافظ )

:ميشه قبله رفتن يه چيزی بگم

:بفرمايد فقط سريع

: من عاشقه يکی هستم که اونم نقاشه....

الا ن نيم ساعتی می شد که رفته بود اما من هنوز تو جمله آخر اون مونده بودم که يکدفعه متوجه دوستم شدم که برام دست تکون می ده با خنده اومد جلو وگفت بذار اين لباسها را نشونت بدم آخه قراره امشب بیان برام خواستگاری.

بهش گفتم :مبارکه حالا اين آقای خوشبخت کيه؟

ديدم يهو اخمهاش تو هم رفت و گفت

:تو که می دونی من فقط دلم با اونه حالا هر کی هر چی می خواد بگه، درسته ما از هيچ نظر به هم نمی خوريم ولی من اونو دوست دارم.

منم خنديدمو گفتم خوب پس اين لباسا و اين همه ذوق برای چيه اگه اونا دوسش داری

آهان اينا راستی نگفتی کدومو امشب بپوشم

الان چند روزی ميشه که ازاين ماجرا ميگذره اما من همچنان ماتم از کار اون دونفر. چون نمی دونستم من معنی دوست داشتنو نفهميدم يا برداشت اونا از دوست داشتن چيزه ديگه است.

نویسنده:عسل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:59  توسط ژرژ  | 

هر روز میومد کنارش می نشست، شروع می کرد. از همه جا میگفت دستشو میذاشت رو دستش و شروع  میکرد به حرف زدن. گاهی نگاهی به صورتش می انداخت و لبخندی می زد. اوایل حس خاصی نداشت فکر میکرد یه رهگذر که میاد و میره. اولین مرتبه که دستشو رو دشته خودش دید چیزی حس نمی کرد. اما کم کم یجوری می شد.  از اون روزی که برای اولین مرتبه دستشو گذاشت رو دستش و حس کرد که احساسش میکنه گرمای مطبوعی تو خودش اجساس کرد. یه حس عجیبی تو خودش میدید. دیگه از اون روز همش تو اون ساعت منتظر میموند تا بیاد اونجا بشینه و بهش تکیه بده.

بقدری بهش عادت کرده بود که اگه یه روز نمیومد اون روز براش بدترین روز میشد. دستاش یه حس خاصی بهش میداد از اینکه بهش تکیه بده لذت میبرد. همیشه دوست داشت اون بیاد کنارش بنشینه دستاشو بذاره رو دستای اون و براش حرف بزنه. اونم مینشست و گوش میداد.

اما اون روز لعنتی با روزهای دیگه فرق داشت، اون روز با یکی دیگه اومد. اون دفعه اون دیگه به اون تکیه نداد دستاشو رو دستاش نداخت. دلش گرفت میخواست یه چیزی بگه اما بغض تو گلوش اجازه نداد که حرفشو بزنه. صدای پچ پچ و خنده های ریزی که بین اونا ردوبدل میشد رو میشنید. دلش پر از آشوب بود یه چیزی ته دلش اذیتش میکرد.

وقتی از جاشون بلند میشن لبخندی بهم میزنن. میخوان از هم جدا بشن که :

:راستی  فردا کجا همدیگرو ببینیم؟

: همین جا کنار این مجسمه؟ خوبه؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

:مامان! مامان! بیا نگاه کن این مجسمه گریه میکنه؟؟

: بیا ببینم باز تو خیالات ورت داشته، بیا بریم.

مادر دسته بچه رو میگیره میکشه  و از مجسمه دور میشه. قطرات اشک از گونه های مجسمه میچکه. کسی متوجه نمیشه که چرا مجسمه در حال گریه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط ژرژ  | 

دلم ميخواست بلند بلند تو يك جمع صد هزار نفري در موردش حرف بزنم از يك تيكه گوشت بي استخوان می گویم. آری گوشتی بي استخوان كه ممكن است براي شكم پرستان، غذایي لذيذ باشد، يا دردهان كودكی دو ساله، که با شيريني با آن سخن بگوید و تو با هر كلمه ي كه او با زبان شيرينش ميگويد بوسه برگونه اش بزني و یا با گردش آن در دهان زن یا مردی آنقدر راحت مي تواند هر کسی را به اوج برساند كه هيچ شرابي نميتواند. اما در مواردی اين زبان كوچک و شيرين و لذيذ ممكن است با يك حركت بيجا يك خانواده را بيچاره كند و به خاك سياه بنشاند و يا آنقدر خرد كنده باشد كه هيچ كس و هيچ چيزي ديگری نتواند آن را سر پا نگاه دارد. راست گفته‏اند كه هر زخمي بهبود مي يابد جز زخم زبان.

 

نویسسنده: عسل

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 23:51  توسط ژرژ  | 

از خودش بدم نمیاد اما از نگاه حماقت باری که میندازه بدم میاد، همیشه یجوری نگاه میکنه که بطرف مقابلش احساس احمق بودن دست میده. تو نگاهش یه چیزی هست که انگار بهت میگیه

: هی احمق، آره تو!! تو احمق ترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم

آدم بدی نیست، یعنی بنظر من آدم بدی نیست، در غیر اینصورت همه از او متنفرهستند ، هیچ دوستی نداره، شایدم داره، اما من هیچ وقت کسی رو با او ندیدم. همیشه تنهاست، تو یه ساعت خاص از جلو من رد میشه، نگاهی میندازه، از اون نگاهای معروفش و بعد براهش ادامه میده.

مردم میگن چشماش شوره، نمیدونم چرا، اما وقتی از کنارشون رد میشه، بهش نگاه نمیکنن، شاید میترسن که شوری چشماش اونارو بگیره. پشت سرش یه تف میندازن و کمی که دور میشه چند تا نفرین و ناسزا نثارش میکنن، من هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم.

 وقتی به اینجا میرسه من بهش سلام میکنم، با اینکه هیچ وقت جواب نمیده، سرشو تکون میده البته شاید سرش همیشه اینجور موقع راه رفتن تکون میخوره. مطمئن نیستم اما بنظر می رسه که جوابمو میده.

بهر شکل برام مهم نیست که جوابمو بده یا نه، من کارمو انجام میدم، آخه بهم گفته بودن که هر وقت یه بزرگتر رو میبینی سلام یادت نره.

برام مهم نیست که مردم در مورد اون چی میگن، آخه بقول یکی مردم فقط حرف میزنن و هیچ وقت دلیل حرفاشونو نمیدونن.

آها الان داره میاد، میبینیش؟

اونیه که از سمت چپ راه مبره. وقتی راه میره همه ذور و برشو خالی میکنن،  قدش نسبتا بلنده، همونی که الان اون پیرهن خاکستری برگشت پشت سرش یه چیزی گفت.

میبینی آدم آرومیه،نمیدونم چرا  اصلا حرف نمیزنه. شاید اصلا حرف زدن بلد نباشه، الان میرسه به ما.

: سلام

میبینی مثل همیشه فقط سرشو تکون داد.

:چرا اینکارو کردی؟ تو هم مثل اونای دیگه فکر میکنی اون چشماش شوره!!؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:10  توسط ژرژ  | 

امشب يه حس عجيبي دارم بعد از مدتها از اون حسهايي که دلم ميخواد يه چيزي بنويسم. نميدونم چم شده.البته ميدونم چم شده. خودم که از همه بهتر ميدونم به خودم که نميتونم دروغ بگم. زمانه دقيقشو نميدونم که کي اولين مرتبه  منو بجاي آن شرلي اشتباه گرفتن. نميدونستم قراره بعدها با  جودي ابوت آشنا بشم. اما خودمو به کوچه علي چپ ميزنم به اون راه که هيچ اتفاقي نيفتاده اما خودمم ميدونم که اين اتفاق افتاده و نمي تونم به منکر اين قضيه بشم. اتفاقي که ميتونه زندگي هر کسي رو از اين رو به اون رو بکنه. بقول يکي دروغ به 2 دسته تقسيم ميشه:

1-    دروغي که به آدما ضرر ميزنه

2-   دروغي که به ديگران ضرر نمي زنه

خيلي به اين مساله فکر کردم که چه نوع دروغي به آدم ضرر نميزنه. فکر و فکر و فکر

اما تا همين الان به هيچ نتيجه اي نرسيده بودم. تا اينکه تا الان که يدفعه بخودم اومدم. چه کسي محتاج تر از من، نيازمند به يک دورغ بي ضرر.

به دست و پا چلفتي بودن خودم ميخندم اينقدر بخودم ميخندم که اشکم در مياد. واقعا نميتونم بخودمم هم از اين دروغهاي بيضرر بگم. بابات دروغي که بخودم گفتم عذاب وجدان گرفتم. دروغه بي ضرري که بخودم گفتم اذيتم کرد من از پس اين کارم هم بر نيومدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:50  توسط ژرژ  | 

علاقه ومحبت شديدي كه سابقا به تو ابراز داشتم

دروغ بود وبر احساس ودرحقيقت نفرت من نسبت به تو

روزبه روزبيشترمي شدوهرچه بيشترتورامي شناختم

به دورويي تو بيشتر پي مي بردم

اين احساس درقلب من بيشترجاي مي گرفت

ازتوچشم بپوشم وبه هيچ وجه حاضرنيستم

كه روزي دوست تو باشم واگرعمردوستي مامثل گلها كوتاه بودولي

درهمين مدت زمان كم توانستم به طبيعت پست وفرومايه وهوسهاي توپي ببرم و

بسياري ازخصلت هاواخلاق توبرايم روشن شد ومطمئن هستم

اين خشونت طبع وتندخويي تو رابدبخت ميكند

اگردوستي ما از سربگيرد تمام عمر

با پشيماني خواهم گريست اگرچه افسانه ي طلايي ماتيره وجداشودوماجداشويم

خوشبخت خواهيم بودوحالالازم است بگويم

اين موضوع را هيچگاه فراموش مكن ومطمئن باش كه

اين نامه راسرسري نمي نويسم وچقدرناراحت كننده است اگربخواهي بازهم

درصدد دوستي با من باشي بنابرين ميخواهم

جواب نامه را ندهي نامه ي توسراسر

دروغ است وتظاهر به

محبت است ومن تصميم گرفته ام براي هميشه

توويادگاري هاي تلخ وشيرينت را فراموش كنم چون ديگربه هيچ وجه نميتوانم

خود را راضي كنم كه ؛دوستت داشته باشم؛

(حالا اگر ميخواهي به عشق من پي ببري نامه را يك خط در ميان بخوان)

 نویسنده:عسل

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:52  توسط ژرژ  | 

غم همچون خفاشی بر گلویش چنگ انداخته. چنان می فشارد که دیگر نایی برایش نمانده. دیگر نای آن را ندارد که حتی اشکهایش را نگاه دارد. نیرویش در حال اتمام است، او با آخرین نیرویی که در وجود او مانده در حال سعی و تلاش برای نگاه داشتن اشکهایش است.

:نمی توانم. باور کن نمی توانم.

بناگا قطره ای از عنان اختیارش خارج می شود. بر گونه اش میغلتد ، از روی آن به پایین سر می خورد و در راه ردی از خود باقی می گذارد. سراغی از او نمی گیرد. مانند آنکه اصلا حادثه ای رخ نداده باشد. همانند اینکه اصلا قطره ای اشکی وجود نداشت است.

 تازه اگر هم بخواهد نمی تواند، نای انجام آن را ندارد. می گذارد بخودی خود به پایین بغلتد. قطره براه خود ادامه می دهد. از آنجا راه خود را پیداکرده از پستی بلندیهای گونه اش رد می شود. مسیر خود را طی میکند. از کنار لبهایش رد می شود . شوری آن را احساس می کند. آنجایی که به انتهای مسیر می رسد و هنگامی که قصد آن دارد از خود جدا شود. بناگاه درنگی می کند. اما مانند آنکه از درنگ خود پشیمان شده است خود را از او میکند و براه خود ادامه میدهد. خود را رها می کند. از او دل میکند و برای خود آزادی را به ارمغان میاورد. اما نمیداند که همواره ردپای آن بر گونه او می ماند. :

 ردی که بر گونه ام مانده را احساس می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:21  توسط ژرژ  | 

به صفحه آخر از ماه آذر درست چند روز مانده به شب يلدا زل زده بودم به خاطرات يك روز پاييزي ؛ با اين كه پاييز هيچ وقت جذابيتي براي من نداشت اما اين تاريخ من را به خاطرات چند سال گذشته مي برد هنوز تو افكارم غوطه وربودم كه يك صدايي گوشم را نوازش داد:

خداوند روز اول آفتاب را آفريد

روز دوم دريا

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگها را

روز پنجم حيوانات

روز ششم انسان را

و روز هفتم خداوند انديشيد ديگر چه چيزي را نيافريده است؟؟؟؟؟

پس تو را براي من آفريد

.

.

.

حالا ديگه چند دقيقه از تمام شدن آن صدا مي گذشت با خودم گفتم

 روز هشتم??????????” 

پس اگه قرار بود روزي هم باشه كه خدا بخواد تو را از من بگيره آن روز نبايد روزي باشه جزروز هشتم

 

 

 نویسنده: عسل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:46  توسط ژرژ  | 

آهااااااااااااااای من به یه بازی دعوت شدم!!!!!

این دیگه  اخرشه آخر یکی منو به بازی دعوت کرد نمردیمو این روز رو دیدم

من هم نشستم تا جوابی به این سوالا بدم که هرکی بخونه حظ کنه.

نشستم سوالارو یکی یکی خوندم.

خودتو معرفی کن:

منظورش اینه که اسمم بگم؟ خوب فکر کنم همون ژرژ کافی باشه، البته نه اینکه من خیلی معروفم نیازی نست خودمو معرفی کنم، همه اسم واقعی منو میدونند، تازه دونستن اسم که دلیل بر شناخت طرف مقابل نمیشه، پس اسم مهم نیست. من چی بگم، خصوصیات خودمو بگم ؟

خوب من یه آدمم عین همه آدمای دیگه، برای خیلیها اصلا وجود ندارم و برای بقیه شاید.

فصل و ماه و روزی که دوست داری؟

فکر کنم فصل بهار و ماه فروردین، چون اینجا تنها ماهیه که امکان داره بشه تمام لباسهای چهار فصل رو پوشید.

روز

:همین الان چون آخرین فرصت.

رنگ مورد علاقه؟

قبلا اگه می پرسیدی میگفتم آبی ( ربطی به فوتبال نداره) البته همون موقع برای من آبی فقط تیره بود و شکل دیگه ای نداشت، اما از وقتی که کور رنگ شدم دیگه انتخاب نمیکنم. الان رنگیو دوست دارم که بشه حسش کرد نه اینکه دید.

موسیقی مورد علاقه؟

موسیقی بی کلام.  مثل اینی که الان گوش میدم. فکر کنم از کلایدرمن باشه!!

بدترین ضد خالی که خوردی؟

؟؟؟؟؟؟

خوب اولین و اخرینش همون فهمیدن اینکه آدم چقدر میتونه تو این دنیا تنها باشه. از اون به بعد یاد گرفتم که هیچ وقت هیچ منو غافل گیر نکنه.

بزرگترین قولی که دادی؟

معمولا چون میدونم نمیتونم سر قولم بمونم قول نمیدم. اما یدونه قول گرفتم که شاید بزرگترین قولی باشه که میشه داد. قول برای زنده موندن.

بهترین خاطره؟

ناشکر نیستم، خاطره خوب زیاد داشتم، فکر کنم هر دفعه که از ته دل خندیدم برام یه خاطره خوب باشه.

شخصی که بخوای ملاقاتش کنی؟

!!!!!!!!!

خوب آره، هستن آدمایی که من بخوام ببینمشون، اما این یه چیز دو طرفه،اونطرف کسی نیست که بخواد.

برای کی دعا میکنی؟

!!!!!!!!

خوب...جوابی ندارم....

به کی نفرین میفرستی؟

کسی اذیتم نکرده که بخوام نفرینش کنم.

وضعیت در 10 سال اینده؟

بعید میدونم اتفاق خاصی بیافته.

حرف دل؟

فکر نمیکردم جواب دادن به این سوالات اینقدر سخت باشه.

ممنون از خادم که  دعوتم کرد. منم از همه دوستایی که تو لیستم و سپیده از دست نوشتهای یک مترسک  برای این بازی  دعوت میکنم.  

بدرود

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:28  توسط ژرژ  | 

و من ....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:24  توسط ژرژ  | 

:منو دوست داری

این آخرین حرفی بود به من زد.

نگاهی بهش میندازم. ساکت منو نگاه میکنه و منتظر جواب!

منم میمونم چی بهش بگمُ یا چطور بهش بگم.

میرم تو فکر، دنبال جواب میگردم.

:واقعا دوسش داری

فکر میکنم، دنبال یه سری جملات هستم که بهش بگم. یه سری کلمات که بتونه تمام اونچیزی که تو وجودم بهش بفهمونه.

اینقدر میرم تو فکر که یادم میره اینجاست و منتظر من بهش جواب بدم.

سرم بلند میکنم تا بهش بگم.....

اما نبود.

 او رفته.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:45  توسط ژرژ  | 

بعضی چیزا همیشه تو ذهن میمونن

بعضی اتفاقا چنان تاثیر گذار هستند که هیچ وقت از یاد نمیرن

بعضی کتابا چیزی تو خودشون دارن که نمیشه رهاشون کرد

.....

یاد گیلبرت افتادم

:گیلبرت کیه؟

همون شخصیت داستان آن شرلی، هیچ وقت نمیتونستم بفهمم چرا آنٍ اونو اذیت میکنه.

چرا همش دنبال اینه که حال اونو بگیره

خوب اخه وقتی آخر داستانو بدونی درک کردن اینکه چرا اولش اینطوریه و آخرش به اینجا ختم میشه برات سخته.

.......

اما یه جاهایی هست که آدم داستانو نمیدونه آخرشو هم نمیدونه اما یدفعه از وسط اون سر در میاره، وسط اون همه شخصیتها و آدمای جدید که براشون هیچ دلیلی نمیتونه پیدا کنه.

خوب برای این که به داستان پی ببری  بفهمی که ماجرا چیه باید بشینی و بگذاری یه ذره از اون بگذره، اما میدونی بدی این کار چیه؟

شاید از شانس بدت،  تو دقیقا از همون اخر داستان سر در آورده باشی و همون لحظه تا بخوای بفهمی کی به کیه و ماجرا از چه قراره، داستان تموم بشه.

حالا تو میمونی با کلی سوال بدون جواب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:35  توسط ژرژ  | 

پسرک نگاهی به ویترین می اندازد. کار هر روزش است وقتی به ویترین می رسد با ولع نگاهی به آن میندازد.

: خانوم آدامس، یه آدامس از من میخری.

خانوم تورو خدا یه دونه. پسر با تمام وجود خواهش میکند، غمی پنهان در قیافه او دیده می شود.

 زن با بچه ای کوچک در پیاده رو قدم میزند، با دیدن پسر چند عدد آدامس از او میخرد. لبخندی بر گونه های پسر نقش میبندد و زن از اینکه توانسته او را شاد کند در خود احساس خرسندی و رضایت می کند.

...........

 :آهای دزد، بگیرینش.

صدای گریه بچه کوچک، قطرات خونی که از گوش کودک جاری می شود و صدای زنی که درخواست کمک می کند. چند متری جلوتر پسرکی که در دست خود بسته ای آدامس و گوشواره ای که قطره ای خون تازه بر آن وجود دارد در حال دویدن دیده می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:9  توسط ژرژ  | 

نفر اول: خیلی دوستت دارم.

نفر دوم : اما من خیلی بیشتر دوستت دارم.

          :میترسم، میترسم  تورا از دست بدهم.

          :من هم همینطور، میترسم دیگه پیشم نباشی.

: بیا قول بدهیم پیش هم بمونیم برای همیشه.

: برای همیشه پیش هم میمونیم.

: اما آخرش چی، آخرش یه مشکلی پیش میاد، که مارو از هم جدا میکنه.

: پس چه کاری انجام بدهیم؟

نفر اول و نفر دوم با هم فکر میکنند،فکر میکنند و بازم فکر و عاقبت به این نتیجه میرسند، تنها راه  با هم ماندن این راه است.

کدام اول به این نتیجه رسیده؟

مهم نیست مهم این است که هر دو به این نتیجه ایمان دارند! و آن را تنها راه میدانند.

روز موعود فرا میرسد.

 نفر اول میگوید:

امروز ما برای همیشه برای هم خواهیم شد.

نفر دوم با سر آن را تایید می کند.

هر دو اسلحه را به سمت خود نشانه میگیرند.

صدای گلوله شنیده میشود.

نفر دوم به زمین میغلتد.

نفر اول به او مینگرد!!!

و....

نفر اول: من خیلی دوستت دارم.

نفر سوم : من خیلی بیشتر دوستت دارم.

و زندگی ادامه دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:23  توسط ژرژ  | 

یکی بود یکی نبود

روایت میکنند در زمانهای قدیم زمانهایی که همچی واقعی بود

زمانی که دروغ و کلک جایی در بین آدما نداشت یه آقا پسری بود به اسم مجنون

(آره بابا اسمش مجنون بود. یعنی همه بهش میگفتن مجنون حالا اسم واقعیش این بود یا نه نمیدونم)

این آقا پسر یه پسر الاف و بیکاره  بود. کارش این بود که از خونه میزد بیرون، تو کوچه ها الاف میگشت

به ناموس مردم نگاه میکرد و بهشون متلک مینداخت. یا میرفت دم خیابون منتظر میموند. تا یه نفر رد بشه و اونم یه چیزی بگه.

یه روز این آقا پسر که تو خیابون با دوستاش یه گوشه ای ایستاده بود و زنجیر می چرخوند یه دختر خانومی که یه مانتو تنگ پوشیده ، چسبی هم به دماغش زده بود از جلوشون رد میشه.

این آقا مجنون هم که این صحنه رو میبینه با دوستاش شرط میبنده که بره مخ این دختر خانوم دماغ قشنگ رو بزنه.

 سر چی؟

(خوب فکرکنم سر یه پیتز شایدم یه چیز دیگه من چه میدونم مگه علم غیب دارم) حالا این قسمت قضیه رو بیخیال

داشتم میگفتم این مجنون ما میره جلو و سلامی به این دختر خانوم که یه چند من آرایش روی صورتش گرفته بود و قیافش قابل تشخیص نبود میکنه.

این دختر خانوم ما که اصلا اهل این حرفا نبود، یعنی کلاسش به این آدمای چیپ نمی خورد می خواست رد شه  و بیخیال به راهش ادامه بده، اما خوب گفتن جواب سوال واجب پس اون که خیلی آدم با ادب بود و اصلا نمی خواست گناهی بکنه، چون جواب سلام واجبه خوب. جواب این آقا مجنون مارو داد.

آقا مجنون ما که زمینه رو شل میبینه- بیچاره فکر میکرد که اون خانوم محترم تور شده و کار تموم- ازش اسمش میپرسه.

:اسمتونو میشه بدونم؟

اینجا بازم دختر خانوم داستان ما نه این که فکر بد کنین نه بابا فقط از روی ادب فقط به خاطر اینکه جواب سوال اونو داده باشه اسمش میگه.

:لیلی

: خیلی اسمتون زیباست مثل خودتون

:خواهش میکنم

:این شماره من. اگه به من زنگ بزنین خوشحال میشم

:حالا ببینم اگه نونستم.

:فعلا بای

:بای

خوب مجنون ما اینجا برمیگرده به طرف دوستانش و میره اونجا و شرط میبره

و ...

حالا جزئیات بعدی این داستان در قسمتهای دیگه میاد.

داستان لیلی و مجنون از اینجاست که شروع شد و به افسانه تبدیل شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:44  توسط ژرژ  | 

نمیدانم بناگاه چه شد به یاد او افتادم.

خاطرات آن شب همانند صحنه نمایش از جلوی دیدگانم گذشت.

هنوز هم  باورم نمیشود. یک ماجرای بد در بدترین شرایط ممکن.

آن اتفاق حتی فرصت عذر خواهی را از من گرفت.

مرگ نگذاشت کاری که انجام داده بودم را جبران کنم.

افسوس آن شب هیچگاه من را رها نکرده است.

آنجا بود که میخواستم ماجرا را برای او بگویم.

اما نمیدانم چرا نتوانستم.

افسوس

فردای آن روز، با خبر مرگش از خواب بیدار شدم.

آن شب آخرین شبی بود که او را دیدم، خوابید و هرگز بیدار نشد.

حدود 3 سال از آن ماجرا میگذرد. اما افسوس آن، همواره همراه من است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 1:7  توسط ژرژ  | 

هیچ وقت مثل امروز به خودم نفرین نفرستاده بودم!

آخر تو به این کار چیکار داری.

صدای گریه .

هیاهوی آدماهای که دورو بر تو هستند.

بوی عرق آدما .

وق وق بچه پشت سرت.

دلت میخواهد بروی یه چیزی تو دهن بچه فرو بکنی تا خفه بشه.

برمی گردی ببینی چه خبر.

یدفعه چشمات میفته به یه صحنه که از تعجب خشکت میزنه.

پشیمون میشی از اینکه اصلا چرا برگشتی.

حالا صدای بچه رو میشه یجورای تحمل کرد.

اما صدای اونیکه کنارش داره اونو ساکت میکنه رو اصلا حرفش نزن.

صدای دختر بچه که اگه خودش نمیدیدم باورم نمیشد که دختر

یه صدای دورگه که داره برای بچه آواز میخونه و با اینکار می خواد ساکتش کنه

فکر کنم دلیل اصلی گریه بجه همون ترس از صداست.

بابا یکی منو نجات بده.

گرما، سر و صدا و بوی نا ....

اینو فقط کم داشتیم.

اون ته دعوا شده.

یکی این دوتا رو بگیره.

اینجا زندگی بدجوری در جریان.

داره کم کم تیدیل به سیلاب میشه.

بوی تعفن سراسر این زندگی رو در بر گرفته.

من دعا میکنم زودتر خاتمه پیدا کنه.

واقعا غیر قابل تحمل شده

:خدایا زودتر تمومش کن، خدااااااا

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 0:23  توسط ژرژ  | 

دیشب یک اتفاق جالب واسم پیش اومد.

رفته بودم وب لاگم آپ کنم. چشمم به یه سری نظر تائید نشده افتاد. یعنی جلوی قسمت نظرات نوشته شده بود.

3 نظر تائید نشده.

تعجب کردم.آخه تا حالا به مورد این شکلی برخورد نکرده بودم.

با دیدن اون نظرات تعجبم بیشتر شده.

یعنی یکی از اونا کاری کرد که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم.

خودش بود.

درست که دیگه آبی امضا نمی کنه اما حودش بود.

هنوزم متعجبم.

شاید بگین که چه چیزش اینقدر برات جالب.

خودمم نمی دونم.

شاید نگرانش شده بودم. شاید فکر می کردم که یه اتفاقی واسش افتاده که دیگه نمیاد.

شایدم داشتم از فضولی میمردم.

هر کدومش باشه، الان دیگه فرقی نمی کنه.

الان دوباره برگشته.( با اینکه اصلا نرفته بود)

 من خوشحالم از برگشتنش.

 دوباره ازش دعوت میکنم که به من سر بزنه.

و با صدای بلند میگم خوش اومدی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:57  توسط ژرژ  | 

لبخندی زد نگاهی به من انداخت و من در انتظار کلامی که او من را خطاب کند، چیزی بگوید، اما نمی دانم چه عاملی در آخرین لحظات او را منصرف نمود. شاید لزومی بر آن ندید.

با افسوس و ندامتی که تمام وجود مرا در بر گرفته بود از او خواستم که سخن بگوید.

هر آنچه را در دل دارد برزبان بیاورد.

اما او به من نگاهی انداخت و سکوت کرد. سکوتی دردناک، شاید دردناکترین عملی که می توانست انجام دهد.

من خود می دانستم که چه خواهد گفت!! من می دانستم، اما باور آن برایم ممکن نبود. می خواستم به این باور برسم، او هم می داند. آه خداوندا چرا؟

نمی توانستم باور کنم که او به آن  راز پی برده است. کاش خود به من بگوید تا به این باور برسم. اما آن درخواست بزرگترین ظلم من به او بود. آیا من این حق را داشتم که این عمل را از او بخواهم؟

ترس تمام وجود من را در بر گرفته است، من بخود می پیچم.

و  او این را می داند. اما همچنان سکوت کرده. سکوتی به اندازه هیچ، به بلندی بلندترین شبها و به سختی سختترین عهدها.

لبخند تلخی زد.

بدون هیچ سخنی.

من گاهگاهی به او می نگرم و منتظر آن هستم که عاقبت سکوت را بشکند و بگوید آن چه را که تاکنون نگفته است.  اما می دانم که این حادثه روی نخواهد داد و من به گزاف از او آن را می خواهم.

هنوز همان لبخند بر لبان او نقش بسته و من محکوم به تحمل می باشم.

این جزای من است.

من محکوم هستم چون ترسیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:32  توسط ژرژ  | 

بیاد نمی آورم که این جک بوده ، یا یک تراژدی، طنز بوده یع ک ماجرای واقعی. اینکه کجا آن را خوانده ام. اما برایم بسیار جالب و بیاد ماندنی  است که بعد از سالها هنوز من را به فکر وا میدارد.

معلم: موضوع انشاء شما برای هفته بعد در مورد یک خانواده فقیر است. روی این موضوع کار کنید و برای هفته بعد تحویل دهید.

هفته بعد و ....

دختر: مامان به من کمک میکنی نمی تونم انشاء بنویسم.

مادر: خوب عزیزم برو روش فکر کن دورو بر خودتو ببین هرچی که بفکرت رسید روی کاغذ بنویس. خوب مگه نمی بینی که کار دارم.

دختر : آخه مامان من ...

مادر : تا کی میتونی به دیگران متکی باشی خوب خودت سعی کن.

و دختر با توجه به راهنمائیهای مادرش و اعتمادی که از این طریق به خودش پیدا کرده بود، شروع به نوشتن کرد.

انشاء بدین شکل از آب درآمد:

بنام خدا

موضوع : توصیف یک خانواده فقیر

ما یک خانواده فقیر هسیتم. پدر من فقیر است. مادر من فقیر است.من فقیر هستم. آشپز ما فقیر است. راننده ما فقیر است. تمام خدمتکاران ما فقیر هستند . اصلا اینجا همه فقیر هستیم و ....

تذکر: در نسخه اصلی بنام خدا نیامده بود که من بحکم تکلیف به متن خود اضافه نمودم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:33  توسط ژرژ  | 

: سلام  چطوری؟

:....

: باز که یه کنار نشستی، به جی فکر می کنی ؟

: ول کن بزار تنها باشم.

: آخه چه مرگت؟

:چه میدونم، نمی خوام درموردش حرف بزنم!!!

: بازم که داری چرت و پرت میگی

و

....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:52  توسط ژرژ  | 

مرد به آسمان نگاه میکند. ابرها تمام آسمان را پوشانیده اند. اما خیال بارش ندارند. چنان دست در دست هم انداخته اند که هیچ نیروی نمی تواند آنها را به این کار وادار کند.

حال باد شروع به وزیدن کرده. به ابرها حمله می برد. اما کاری صورت نمیدهد. نمی تواند صف انبوه و مستحکم آنها را بجنب و جوش وادارد. ابرها قصد بارش ندارند.

 پس برای چه به اینجا آمده اند.آیا آمده اند که عطش آنها را بیشتر کننند. آیا آمده اند به آنها سالهای خشکسالی را یادآوری نمایند.

سالهاست که دچار خشکسالی شده اند، بیاد نمی آورند که چه زمانی دچار آن شده اند، بیاد نمی آورند قبل از آن چگونه میزیستند، بیاد نمی آورند قبل از خشکسالی آنجا چگونه بوده است.

تنها ابرها هستن که هر صباحی آنها را به خود آورده و بفکر وامیدارد. ابرها می آیند، خودی نشان می دهند و بدون حتی قطره ای باران از آنجا گذر خواهند کرد.

سالها از آن دوران گذشته است، اکنون آنها بزحمت بیاد می آورند که این سیاهی که گاه زمانی در  آن محل، آسمان را در برمی گیرد، چیست. تنها عده قلیلی از آنها هنوز به آسمان منگرند، حتی آنان دقیقا نمی دانند که چرا در این زمان ناگهان در وجود خود احساس امید خواهند کرد.

خشکسالی سالهاست که ادامه داشته و بارانی نباریده .

و او گاهگاهی به آسمان مینگرد تا شاید ابرها قطره بارانی از سر دلسوزی  هدیه دهند .

بدرود

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:48  توسط ژرژ  | 

سلام

اولش بد نبود

من بودم یه سری بچه های دیگه

اما نمی دونم چی شد قضیه به اینجا کشید

اون از رهگذر که وب لاگش بستن

بعد اون نیلوفر آبی که نمی دونم کدوم از خدا بیخبری اونو از روی زمین و نت محو کرد

(الیته فکر کنم چشم بعضیا اثر کرد)

حالا که اومدیم جا بیقتیم این مشکل برام پیش اومد

نمیدونم چی بگم

بخوام یه چیزی بگم میگن میخواد مشتری جذب کنه

حالا از این موضوع بگریم

چند روزی نمیتونم بیام _خبر خوبی برای بعضیا که بتونن تک تازی کنند تو نت-

باری همین گفتم یه چیزی بنویسم

شایدم دیگه نتونم بیام

پس فعلا

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:27  توسط ژرژ  | 

من نمیدانم تا چه زمانی میخواهند به گفتن این اراجیف ادامه بدهند؟

آخر عزیزمن اگر یکخورده هم عقل و منطق داشته باشید می فهمید که چیزی که می گویند با واقعیت بسیار فاصله دارد. بقولی فاصله از زمین تا آسمان است.

آخر کجای این داستان با واقعیت جور در می آید!!!

اول آن حالا با اغماض بتوانیم قبول کنیم ، قبول کنیم که یک نفر پیدا شده که یک غالب پنیر کیلویی  n تومانی را از روی سیری و پر بودن شکم کناری انداخته باشد تا یک کلاغ  پیدا شود  پنیر را از روی زمین بردارد. اما اینکه روباهی پیدا بشود که عاشق پنیر باشد و برای بدست آوردن آن این همه زحمت بکشد برای من غیرقابل قبول است. اصلا به هیچ دلیلی قابل قبول نیست.

من فکر کنم که هر کسی این داستان را تعریف کرده یا آدم خالی بندی بوده است که خواسته یک خالی ببندد تا معروف بشود، یا اینکه با این جماعت روباه ها دشمن بوده است و خواسته آنها را خراب بکند.

من خود در جایی دیده ام که ماجرابدین گونه بوده:

کشاورزی از دست زاغکی که به او دستبرد می زدندی خسته شدندی. به این دلیل برای هلاکت زاغک نقشه کشیدندی و بسی راههای متفاوتی برای نابودی او استفاده کردندی، اما در هر مرتبه نقشه او با شکست  روبرو شدندی ، در آخرین تلاش تا مرز پیروزی پیش رفتندی اما نقشه او توسط روباه با شکست مواجه شدندی. در آخرین تلاش او از  پنیر مسموم استفاده کردندی که قبل از خوردن پنیر توسط زاغک، او از طریق دوست صمیمی خود روباه از ماجرا آگاه گشتندی و از مرگ جستندی، روباه پنیر مسموم را در محل امنی که محیط زیست را آلوده نکنندی معدوم کردندی. کشاورز در این ماجرا کینه روباه را بدل گرفتندی و برای او این شایعات را در آوردندی.

اما در جای دیگر ماجرا کاملا متفاوت با آنکه تاکنون گفته شده است بیان شده. راویان اینگونه گفته اند:

زاغک خود روباه را به خوردن پنیر دعوت و آن را با او نصف کردندی و نصف آنچیزی که در دهان داشته به  پایین انداختندی -حالا آیا آن تقسیم دقیقا منصفانه بوده یا نه در روایتها به ان اشاره نشده- اما از دید کسانی که در اطراف بودندی و همواره بدنبال ایجاد دشمنی بین دوستان بودندی و یا نیمه خالی لیوان را مشاهده کردندی  ماجرا بگونه دیگری بیان شدندی.

 بابا چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. حالا من هزار مرتبه اینها را باید بگویم. تا خودت نخوای که نمیشه

حالا هی من بگم چشمهات بشور حالا من بگم صبح بیدار میشی دست و صورت آبی بزن.

حیف که نمی خوام تو سیاست دخالت کنم حالا اگه چیزی بگم سریع منو به سیاست ربط میدن بی خیال

بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط ژرژ  | 

از او می پرسند از چه خوشت میاید، میگوید:

 از جاده

جاده ای که تهش معلوم نیست

عین این فیلمهای آمریکایی که تو تگزاس درست میکنن

 

جاده ای که اینقدر طولانی باشه نتونی تهش و ببینی

اینقدر طولانی که نتونی تا تهش  بری

هیچ وقت تموم نشه

بری تو این جاده قدم بزنی

سلانه سلانه راه بری

گاه گاهی هم برای کسانی که از جاده رد میشن دست تکون بدی

همینطور بری و فکرکنی

فکر کنی به اون چیزای که دیدی

فکر کنی به اون چیزایی که خواهی دید

فکر کنی تو اون دور دورا اون  نقطهایی که هستند چی میتونن باشن

برگردی به پشت سرت و فکر کنی که اون چیزای که ازشون عبور کردی چه چیزای بودند

این نهایت آرزوی منه

او این را میگوید، دوباره به جای خود باز میگردد.

سالهاست اینجا نشسته است.

و به آنهایی که از کنارش رد میشن نگاه میکند و برای آنها دست تکان میدهد.

که شاید ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:36  توسط ژرژ  | 

دروغ بزرگترین گناهی است که برای ما انسانها بیشترین کاربرد را دارد.

ما بزرگترین دروغها را به باورپذیرترین شکل به خود می گوئیم.

آنقدر باورپذیر و آنقدرراحت به خود دروغ میگوئیم که هرگزپی به آن نخواهیم برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:31  توسط ژرژ  | 

داشتم از جلوی تلوزیون رد می شدم یکدفعه دیدمش.

چقدر پیر شده بود.

مرد رویاهای دوران  بچگیم.

آدمی که همیشه برای من تداعی کننده شکست ناپذیری، قدرت و ایستادگی بود.

اما الان بزور روی پاهاش ایستاده.

چقدر شکسته شده!!!!!

بجای حس احترامی که زمان دیدن او به من دست میداد، فقط حس ترحم و همدردی مونده.

کاسترو از همیشه پیرتر.

کاسترویی که ساعتها سخنرانی می کرد و مردم و دور خودش نگه می داشت الان فقط میتونه چند جمله برای دوربین بگه،  که به دشمنانش ثابت کنه هنوزم هست.

رهبر آخرین حکومت سوسیالیستی دنیا در حال مرگ .

کاسترو، چه گوارا ، آلنده، ... اینها اسمهایی هستند که من از کوچکی میشناسمشون و با آنها بزرگ شدم. آدمهای برای هدفشون مبارزه کردند.

کاسترو با دست خالی و با کمک چند نفر انقلاب کوبا را شروع کرد. چه که بعدا به او پیوست(چه گوارا منو به یاد یوزف-مراجعه به دوران میرزا کوچک خان- میندازه) حتی از کاسترو  اسم و رسم بیشتر بهم زده. تازه به اندازه کافی خوش تیپ و خوش عکس بود تا عکسش همه جا پر بشه و مرگ مرموزش به بیشتر شدن شهرتش کمک زیادی کرد.

اما آلنده، ما کمتر میشناسیمش، ولی برای من یه چیز دیگست. بین همه  من بیشتر از همه دوسش دارم. شایدم این ایراد منه!!!!!اما هرچیزی که هست من اینجوری راحترم.

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط ژرژ  | 

 

مهم نیست من چه کسی هستم،

مهم نیست برای چه آنجا بوده ام،

مهم این است که من بودم.

هر روز میدیدمش.

نمیدانم کی شروع شد.

شاید حتی قبل از اینکه من آنجا باشم از آنجا می گذشت.

هنوز برای من سوال است که چرا از این مسیر می رفت.

میتوانست از مسیر دیگر برود.

شاید باید از آن مسیر می رفت و باید آن صدا را می شنید.

کار هر روزش بود. به دو راهی می رسید، مکثی می کرد، می ایستاد به اطرافش نگاهی میانداخت.

یه چیزی بین رفتن و نرفتن.

این پا آن پا می کرد، سرش را پایین می انداخت و وارد کوچه میشد.

وسطهای کوچه که میرسید صدایی بگوش می رسید که با خنده می گفت

:وایستا یه لحظه، وایستا.

اما پسر هیچ وقت نمی ایستاد، حتی به آنطرف نگاه نمیکرد، مثل اینکه هیچ وقت بخودش این جرات را نمی داد که برگردد و به آنطرف نگاهی بیندازد، یا شاید نمی خواست و یا برای او همین کافی بود!

سرش را پایین می انداخت و سرعتش را زیاد میکرد.

:وایسا  کجا میری

اما پسر از کوچه خارج شده بود

کار هر روزش بود، من هم می نشستم و نگاه می کردم

دوست داشتم بدانم آخر چه می شود!

یادم هست روزی صدای چند نفر را شنیدم

:ببینین این همونیه که می گفتم، وایستا پسر

پسر آن روز سرعتش از همیشه بیشتر بود سریع کوچه را تا ته آن دوید.

....

یک روز پسر وقتی که وارد کوچه شد دیگه صدایی نشنید.

کسی صدایش نکرد ؟

وسط کوچه مکثی کرد، برای اولین مرتبه به خودش جرات داد تا  بایستد، منتظر صدا شد مثل آدمی که منتظر یه حادثه است تا از آن فرار کند. اما صدایی نشنید و پسر به راهش ادامه داد.

از آن به بعد پسر هر روز زودتر به آنجا میامد وقتی به کوچه میرسید سرعتش را کم می کرد و وارد کوچه می شد.

پسر هر روز از کوچه میگذشت به وسط کوچه میرسید، می ایستاد برای چند ثانیه مکثی میکرد و دوباره براهش ادامه میداد.

سالها از آن ماجرا گذشته و....

من هنوز اینجا هستم و کوچه هم .

......

((مردی وارد کوچه می شود، در میانه راه ناگهان می ایستد اما  بعد از چند لحظه دوباره به حرکتش ادامه میدهد

او می رود، من هنوز آنجا هستم و کوچه نیز در مقابل من قرار دارد

و من نمیدانم چرا ناگهان بیاد آن پسر افتادم.))

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:22  توسط ژرژ  | 

داشتم فکر می کردم چی بنویسم.

 من نه شاعرم،

نه نویسنده ،

نه آدمیم که خوب حرف بزنه،

نه چپ مدرن از راست سنتی تشخیص میدم،

نه قیافه سروش میشناسم نه مصباح،

نه کتاب ناطور و بوف کور خوندم،

نه بلدم یه نفرو به رانی دعوت کنم.

تازه همه!!!! موندن که چه جوری یه نفر با من دوست شده؟؟؟؟؟؟؟؟

از همه اینها بدتر شمشیر بازی هم بلد نیستم. تو آخرین مبارزه فقط فرار می کردم-البته تو این تعقیب و

 گریز چند تا زخم کاری و عمیق برداشتم که هنوز التیام پیدا نکرده- تو این مبارزه هرچه قدر من تازه کار و

مستهلک بودم اون حرفه ای و مصمم.

میگین من چیکار می بایست انجام میدادم ، جز فرار یا جا خالی دادن در مقابل حمله های بیرحمانه.

اونجا یدفعه یاد دن کیشت افتادم !!!!!!!!!!

منم شده بودم جزو گله ـ شیاطین و اشرارـ گوسفندانی که قرار بود توسط دن کشته بشن و سرشون

 برای بانو درسینا فرستاده بشه .

منم هی داد میزدم

:آهای دنا من دوستم آهای دنا من غول نیستم.

اما حیف که اون صدای منو نمی شنید

شایدم نمی خواست بشنو!!!!!!!

بعد از کلی تعقیب و گریز من موندم تنها با کلی خستگی.

نمی دونستم چیکار کنم .

سرم انداختم پایین راه افتادم طرف خونه.

با انگ ضد فمنیستی که روی پیشونیم حک شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:10  توسط ژرژ  | 

زندگی زیباست و زیباتر از آن زیبا زندکی کردن است

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن

هرگاه بسوی  زن می روی شلاق را فراموش نکن(در مورد این قسمت من فقط در نقش یک راوی ظاهر

شدم و هیچ مسئولیتی شامل حال من نمیشه)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:17  توسط ژرژ  |