همه ما سر كلاسي بوديم كه قرار بود آخر اين كلاس از ما امتحان گرفته بشه شايد بحث سر سخت وآسان بودن امتحان نبود چون بالاخره امتحان بود حالا براي بعضي ها سخت براي بعضي ها آسان
اما بحث ما به خاطر مواد امتحان شروع شد هر كدام از ما دو تا يه نظري داشتيم
من مي گفتم هر چيزي كه به ما تكليف شده حالا ميخواهد به ما ربط داشته باشه يا نه بايد انجام بدهيم تا بتوانيم اين امتحان را پشت سر بگذاريم اما او چيز ديگری ميگفت
: من قبلا خيلي راحت با اين موضوع كنار مي آمدم و همه آنها را با دقت انجام مي دادم اما حالا دودل شدم
مي پرسم
: چرا؟
:چرا حتما بايد اين واحد را پاس كنم، تا به عنوان يه آدم موفق و عالي هميشه از من ياد كنند؟
با اين حرفاش داشت من را گيج مي كرد با اين كه جواب سوالاتش را مي دانستم اما نمي دانستم چه طور بايد برایش توضيح بدهم. شايد اطلاعات خودمم كافي نبود اولش مي خواستم به خودم بد وبيراه بگویم
:چرا اين بحث را شروع كردي؟
ولي بعد ديدم نه اين تلنگري شد براي او آخه آخر بحث گفت
:ميدونم حرف هام منطقي نيست ولي هنوز دودلم!
مطلب جدید از یه دوست که اگه لطف کنن از این به بعد با ما همکاری میکنند
هیچ وقت از نوشتن رو كاغذي كه خط نداشت خوشم نمي اومد. هر وقتم كه كسي يه همچين كاغذي به من نشون مي داد خندم مي گرفت، بعضي وقتها به خودم مي گفتم: با چه جراتي اينا رو نوشته، قشنگ نبودند، تمام كلمات بالا و پايين نوشته شده بودند
اما…………
اما یه روز من شروع به نوشتن كردم، آره نوشتن رو كاغذ بي خط
كاغذي كه اول و آخرش مشخص نبود. خيلي دلهره داشتم، يا كلمات با من راه اومده بودند يا من خيلي خوش شانس بودم آخه به قدري اين كلمات صاف نوشته شده بودند كه انگار با وسواس نشسته باشی و برای کلمات خط و حاشیه مشخص کرده باشی.
……….نوشتم
……….نوشتم
……….نوشتم
يه لحظه چشمامو باز كردم ديدم داره كاغذم پر مي شه مي خواستم ننويسم ولي ديگه اختيار نوشتن دست من نبود اون قلم همين طور رو كاغذ حركت مي كرد و مي نوشت ديگه عصباني شده بودم نمي دونستم بايد چي كار كنم، خيلي برام سخت بود ولي چاره اي نداشتم قلم را محكم گرفتم و پرتش كردم حالا من مونده بودم و اون كاغذي كه با كلمات من خط دار شده بود، اومدم اون كاغذ پاره كنم، ولي ديدم نمي تونم منم اونو تا زدم و براي هميشه گذاشتم تو صندوقچه....