تبليغاتX
روزهشتم
کاش من هم می توانستم

از وقتی وارد نمايشگاه شد سنگينی نگاهش راحس کردم اما من همچنان مشغول کارخودم بودم تا اينکه متوجه سنگينی قدمهايش نيز شدم

:     سلام خانوم. ببخشيد کدوم یک از اين تابلوها، کار شماست؟

   :   سلام. بفرمايد اين طرف نمايشگاه، تا نشونتون بدم

(رفتم سراغ تابلوهام.  بدون اينکه سوالی بپرسه، خودم شروع به حرف زدن در مورد نقاشی ،رنگ های به کاررفته درتابلو، خلاصه در مورد هرچیز ديگه ای که به ذهنم می رسيد گفتم، اما اون اصلا انگار نه انگار که من دارم حرف می زنم.

  :خوب آقا ديگه سوالی نداريد

   :  من! من! راستش من از اولم در مورد نقاشی سوالی نداشتم چون زياد از نقاشی سر در نمی يارم

  : با اينکه از دستش بشدت عصبانی شده بودم اما بهش گفتم ايرادی نداره اميدوارم از بازديد از اين نمايشگاه لذت ببريد

: ممنونم اما من با خودتون کار داشتم

: با من خوب بفرمايد من در خدمتم

(اون شروع به حرف زدن کرد اما بعد از کلی حرف زدن گفتم ببخشيد آقا من نمی تونم تقاضاتونا قبول کنم و کلی ام کار دارم اگه اجازه بديد من می رم خداحافظ )

:ميشه قبله رفتن يه چيزی بگم

:بفرمايد فقط سريع

: من عاشقه يکی هستم که اونم نقاشه....

الا ن نيم ساعتی می شد که رفته بود اما من هنوز تو جمله آخر اون مونده بودم که يکدفعه متوجه دوستم شدم که برام دست تکون می ده با خنده اومد جلو وگفت بذار اين لباسها را نشونت بدم آخه قراره امشب بیان برام خواستگاری.

بهش گفتم :مبارکه حالا اين آقای خوشبخت کيه؟

ديدم يهو اخمهاش تو هم رفت و گفت

:تو که می دونی من فقط دلم با اونه حالا هر کی هر چی می خواد بگه، درسته ما از هيچ نظر به هم نمی خوريم ولی من اونو دوست دارم.

منم خنديدمو گفتم خوب پس اين لباسا و اين همه ذوق برای چيه اگه اونا دوسش داری

آهان اينا راستی نگفتی کدومو امشب بپوشم

الان چند روزی ميشه که ازاين ماجرا ميگذره اما من همچنان ماتم از کار اون دونفر. چون نمی دونستم من معنی دوست داشتنو نفهميدم يا برداشت اونا از دوست داشتن چيزه ديگه است.

نویسنده:عسل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:59  توسط ژرژ  |