تبليغاتX
روزهشتم
کاش من هم می توانستم

هر روز میومد کنارش می نشست، شروع می کرد. از همه جا میگفت دستشو میذاشت رو دستش و شروع  میکرد به حرف زدن. گاهی نگاهی به صورتش می انداخت و لبخندی می زد. اوایل حس خاصی نداشت فکر میکرد یه رهگذر که میاد و میره. اولین مرتبه که دستشو رو دشته خودش دید چیزی حس نمی کرد. اما کم کم یجوری می شد.  از اون روزی که برای اولین مرتبه دستشو گذاشت رو دستش و حس کرد که احساسش میکنه گرمای مطبوعی تو خودش اجساس کرد. یه حس عجیبی تو خودش میدید. دیگه از اون روز همش تو اون ساعت منتظر میموند تا بیاد اونجا بشینه و بهش تکیه بده.

بقدری بهش عادت کرده بود که اگه یه روز نمیومد اون روز براش بدترین روز میشد. دستاش یه حس خاصی بهش میداد از اینکه بهش تکیه بده لذت میبرد. همیشه دوست داشت اون بیاد کنارش بنشینه دستاشو بذاره رو دستای اون و براش حرف بزنه. اونم مینشست و گوش میداد.

اما اون روز لعنتی با روزهای دیگه فرق داشت، اون روز با یکی دیگه اومد. اون دفعه اون دیگه به اون تکیه نداد دستاشو رو دستاش نداخت. دلش گرفت میخواست یه چیزی بگه اما بغض تو گلوش اجازه نداد که حرفشو بزنه. صدای پچ پچ و خنده های ریزی که بین اونا ردوبدل میشد رو میشنید. دلش پر از آشوب بود یه چیزی ته دلش اذیتش میکرد.

وقتی از جاشون بلند میشن لبخندی بهم میزنن. میخوان از هم جدا بشن که :

:راستی  فردا کجا همدیگرو ببینیم؟

: همین جا کنار این مجسمه؟ خوبه؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

:مامان! مامان! بیا نگاه کن این مجسمه گریه میکنه؟؟

: بیا ببینم باز تو خیالات ورت داشته، بیا بریم.

مادر دسته بچه رو میگیره میکشه  و از مجسمه دور میشه. قطرات اشک از گونه های مجسمه میچکه. کسی متوجه نمیشه که چرا مجسمه در حال گریه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط ژرژ  |