:نمی توانم. باور کن نمی توانم.
بناگا قطره ای از عنان اختیارش خارج می شود. بر گونه اش میغلتد ، از روی آن به پایین سر می خورد و در راه ردی از خود باقی می گذارد. سراغی از او نمی گیرد. مانند آنکه اصلا حادثه ای رخ نداده باشد. همانند اینکه اصلا قطره ای اشکی وجود نداشت است.
تازه اگر هم بخواهد نمی تواند، نای انجام آن را ندارد. می گذارد بخودی خود به پایین بغلتد. قطره براه خود ادامه می دهد. از آنجا راه خود را پیداکرده از پستی بلندیهای گونه اش رد می شود. مسیر خود را طی میکند. از کنار لبهایش رد می شود . شوری آن را احساس می کند. آنجایی که به انتهای مسیر می رسد و هنگامی که قصد آن دارد از خود جدا شود. بناگاه درنگی می کند. اما مانند آنکه از درنگ خود پشیمان شده است خود را از او میکند و براه خود ادامه میدهد. خود را رها می کند. از او دل میکند و برای خود آزادی را به ارمغان میاورد. اما نمیداند که همواره ردپای آن بر گونه او می ماند. :
ردی که بر گونه ام مانده را احساس می کنم.