تبليغاتX
روزهشتم
کاش من هم می توانستم

همه ما سر كلاسي بوديم كه قرار بود آخر اين كلاس از ما امتحان گرفته بشه شايد بحث سر سخت وآسان بودن امتحان نبود چون بالاخره امتحان بود حالا براي بعضي ها سخت براي بعضي ها آسان

اما بحث ما به خاطر مواد امتحان شروع شد هر كدام از ما دو تا يه نظري داشتيم

من مي گفتم هر چيزي كه به ما تكليف شده حالا ميخواهد به ما ربط داشته باشه يا نه بايد انجام بدهيم تا بتوانيم اين امتحان را پشت سر بگذاريم اما او چيز ديگری ميگفت

: من قبلا خيلي راحت با اين موضوع كنار مي آمدم و همه آنها را با دقت انجام مي دادم اما حالا دودل شدم

مي پرسم

: چرا؟

:چرا حتما بايد اين واحد را پاس كنم، تا به عنوان يه آدم موفق و عالي هميشه از من ياد كنند؟

با اين حرفاش داشت من را گيج مي كرد با اين كه جواب سوالاتش را مي دانستم اما نمي دانستم چه طور بايد برایش توضيح بدهم. شايد اطلاعات خودمم كافي نبود اولش مي خواستم به خودم بد وبيراه بگویم  

:چرا اين بحث را شروع كردي؟

ولي بعد ديدم نه اين تلنگري شد براي او آخه آخر بحث گفت

:ميدونم حرف هام منطقي نيست ولي هنوز دودلم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 1:26  توسط عسل  | 

و من ....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:24  توسط ژرژ  | 

:منو دوست داری

این آخرین حرفی بود به من زد.

نگاهی بهش میندازم. ساکت منو نگاه میکنه و منتظر جواب!

منم میمونم چی بهش بگمُ یا چطور بهش بگم.

میرم تو فکر، دنبال جواب میگردم.

:واقعا دوسش داری

فکر میکنم، دنبال یه سری جملات هستم که بهش بگم. یه سری کلمات که بتونه تمام اونچیزی که تو وجودم بهش بفهمونه.

اینقدر میرم تو فکر که یادم میره اینجاست و منتظر من بهش جواب بدم.

سرم بلند میکنم تا بهش بگم.....

اما نبود.

 او رفته.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:45  توسط ژرژ  |