یکی بود یکی نبود
روایت میکنند در زمانهای قدیم زمانهایی که همچی واقعی بود
زمانی که دروغ و کلک جایی در بین آدما نداشت یه آقا پسری بود به اسم مجنون
(آره بابا اسمش مجنون بود. یعنی همه بهش میگفتن مجنون حالا اسم واقعیش این بود یا نه نمیدونم)
این آقا پسر یه پسر الاف و بیکاره بود. کارش این بود که از خونه میزد بیرون، تو کوچه ها الاف میگشت
به ناموس مردم نگاه میکرد و بهشون متلک مینداخت. یا میرفت دم خیابون منتظر میموند. تا یه نفر رد بشه و اونم یه چیزی بگه.
یه روز این آقا پسر که تو خیابون با دوستاش یه گوشه ای ایستاده بود و زنجیر می چرخوند یه دختر خانومی که یه مانتو تنگ پوشیده ، چسبی هم به دماغش زده بود از جلوشون رد میشه.
این آقا مجنون هم که این صحنه رو میبینه با دوستاش شرط میبنده که بره مخ این دختر خانوم دماغ قشنگ رو بزنه.
سر چی؟
(خوب فکرکنم سر یه پیتز شایدم یه چیز دیگه من چه میدونم مگه علم غیب دارم) حالا این قسمت قضیه رو بیخیال
داشتم میگفتم این مجنون ما میره جلو و سلامی به این دختر خانوم که یه چند من آرایش روی صورتش گرفته بود و قیافش قابل تشخیص نبود میکنه.
این دختر خانوم ما که اصلا اهل این حرفا نبود، یعنی کلاسش به این آدمای چیپ نمی خورد می خواست رد شه و بیخیال به راهش ادامه بده، اما خوب گفتن جواب سوال واجب پس اون که خیلی آدم با ادب بود و اصلا نمی خواست گناهی بکنه، چون جواب سلام واجبه خوب. جواب این آقا مجنون مارو داد.
آقا مجنون ما که زمینه رو شل میبینه- بیچاره فکر میکرد که اون خانوم محترم تور شده و کار تموم- ازش اسمش میپرسه.
:اسمتونو میشه بدونم؟
اینجا بازم دختر خانوم داستان ما نه این که فکر بد کنین نه بابا فقط از روی ادب فقط به خاطر اینکه جواب سوال اونو داده باشه اسمش میگه.
:لیلی
: خیلی اسمتون زیباست مثل خودتون
:خواهش میکنم
:این شماره من. اگه به من زنگ بزنین خوشحال میشم
:حالا ببینم اگه نونستم.
:فعلا بای
:بای
خوب مجنون ما اینجا برمیگرده به طرف دوستانش و میره اونجا و شرط میبره
و ...
حالا جزئیات بعدی این داستان در قسمتهای دیگه میاد.
نمیدانم بناگاه چه شد به یاد او افتادم.
خاطرات آن شب همانند صحنه نمایش از جلوی دیدگانم گذشت.
هنوز هم باورم نمیشود. یک ماجرای بد در بدترین شرایط ممکن.
آن اتفاق حتی فرصت عذر خواهی را از من گرفت.
مرگ نگذاشت کاری که انجام داده بودم را جبران کنم.
افسوس آن شب هیچگاه من را رها نکرده است.
آنجا بود که میخواستم ماجرا را برای او بگویم.
اما نمیدانم چرا نتوانستم.
افسوس
فردای آن روز، با خبر مرگش از خواب بیدار شدم.
آن شب آخرین شبی بود که او را دیدم، خوابید و هرگز بیدار نشد.
حدود 3 سال از آن ماجرا میگذرد. اما افسوس آن، همواره همراه من است.
هیچ وقت مثل امروز به خودم نفرین نفرستاده بودم!
آخر تو به این کار چیکار داری.
صدای گریه .
هیاهوی آدماهای که دورو بر تو هستند.
بوی عرق آدما .
وق وق بچه پشت سرت.
دلت میخواهد بروی یه چیزی تو دهن بچه فرو بکنی تا خفه بشه.
برمی گردی ببینی چه خبر.
یدفعه چشمات میفته به یه صحنه که از تعجب خشکت میزنه.
پشیمون میشی از اینکه اصلا چرا برگشتی.
حالا صدای بچه رو میشه یجورای تحمل کرد.
اما صدای اونیکه کنارش داره اونو ساکت میکنه رو اصلا حرفش نزن.
صدای دختر بچه که اگه خودش نمیدیدم باورم نمیشد که دختر
یه صدای دورگه که داره برای بچه آواز میخونه و با اینکار می خواد ساکتش کنه
فکر کنم دلیل اصلی گریه بجه همون ترس از صداست.
بابا یکی منو نجات بده.
گرما، سر و صدا و بوی نا ....
اینو فقط کم داشتیم.
اون ته دعوا شده.
یکی این دوتا رو بگیره.
اینجا زندگی بدجوری در جریان.
داره کم کم تیدیل به سیلاب میشه.
بوی تعفن سراسر این زندگی رو در بر گرفته.
من دعا میکنم زودتر خاتمه پیدا کنه.
واقعا غیر قابل تحمل شده
:خدایا زودتر تمومش کن، خدااااااا
دیشب یک اتفاق جالب واسم پیش اومد.
رفته بودم وب لاگم آپ کنم. چشمم به یه سری نظر تائید نشده افتاد. یعنی جلوی قسمت نظرات نوشته شده بود.
3 نظر تائید نشده.
تعجب کردم.آخه تا حالا به مورد این شکلی برخورد نکرده بودم.
با دیدن اون نظرات تعجبم بیشتر شده.
یعنی یکی از اونا کاری کرد که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم.
خودش بود.
درست که دیگه آبی امضا نمی کنه اما حودش بود.
هنوزم متعجبم.
شاید بگین که چه چیزش اینقدر برات جالب.
خودمم نمی دونم.
شاید نگرانش شده بودم. شاید فکر می کردم که یه اتفاقی واسش افتاده که دیگه نمیاد.
شایدم داشتم از فضولی میمردم.
هر کدومش باشه، الان دیگه فرقی نمی کنه.
الان دوباره برگشته.( با اینکه اصلا نرفته بود)
من خوشحالم از برگشتنش.
دوباره ازش دعوت میکنم که به من سر بزنه.
و با صدای بلند میگم خوش اومدی.