لبخندی زد نگاهی به من انداخت و من در انتظار کلامی که او من را خطاب کند، چیزی بگوید، اما نمی دانم چه عاملی در آخرین لحظات او را منصرف نمود. شاید لزومی بر آن ندید.
با افسوس و ندامتی که تمام وجود مرا در بر گرفته بود از او خواستم که سخن بگوید.
هر آنچه را در دل دارد برزبان بیاورد.
اما او به من نگاهی انداخت و سکوت کرد. سکوتی دردناک، شاید دردناکترین عملی که می توانست انجام دهد.
من خود می دانستم که چه خواهد گفت!! من می دانستم، اما باور آن برایم ممکن نبود. می خواستم به این باور برسم، او هم می داند. آه خداوندا چرا؟
نمی توانستم باور کنم که او به آن راز پی برده است. کاش خود به من بگوید تا به این باور برسم. اما آن درخواست بزرگترین ظلم من به او بود. آیا من این حق را داشتم که این عمل را از او بخواهم؟
ترس تمام وجود من را در بر گرفته است، من بخود می پیچم.
و او این را می داند. اما همچنان سکوت کرده. سکوتی به اندازه هیچ، به بلندی بلندترین شبها و به سختی سختترین عهدها.
لبخند تلخی زد.
بدون هیچ سخنی.
من گاهگاهی به او می نگرم و منتظر آن هستم که عاقبت سکوت را بشکند و بگوید آن چه را که تاکنون نگفته است. اما می دانم که این حادثه روی نخواهد داد و من به گزاف از او آن را می خواهم.
هنوز همان لبخند بر لبان او نقش بسته و من محکوم به تحمل می باشم.
این جزای من است.
من محکوم هستم چون ترسیدم.
بیاد نمی آورم که این جک بوده ، یا یک تراژدی، طنز بوده یع ک ماجرای واقعی. اینکه کجا آن را خوانده ام. اما برایم بسیار جالب و بیاد ماندنی است که بعد از سالها هنوز من را به فکر وا میدارد.
معلم: موضوع انشاء شما برای هفته بعد در مورد یک خانواده فقیر است. روی این موضوع کار کنید و برای هفته بعد تحویل دهید.
هفته بعد و ....
دختر: مامان به من کمک میکنی نمی تونم انشاء بنویسم.
مادر: خوب عزیزم برو روش فکر کن دورو بر خودتو ببین هرچی که بفکرت رسید روی کاغذ بنویس. خوب مگه نمی بینی که کار دارم.
دختر : آخه مامان من ...
مادر : تا کی میتونی به دیگران متکی باشی خوب خودت سعی کن.
و دختر با توجه به راهنمائیهای مادرش و اعتمادی که از این طریق به خودش پیدا کرده بود، شروع به نوشتن کرد.
انشاء بدین شکل از آب درآمد:
بنام خدا
موضوع : توصیف یک خانواده فقیر
ما یک خانواده فقیر هسیتم. پدر من فقیر است. مادر من فقیر است.من فقیر هستم. آشپز ما فقیر است. راننده ما فقیر است. تمام خدمتکاران ما فقیر هستند . اصلا اینجا همه فقیر هستیم و ....
تذکر: در نسخه اصلی بنام خدا نیامده بود که من بحکم تکلیف به متن خود اضافه نمودم .
: سلام چطوری؟
:....
: باز که یه کنار نشستی، به جی فکر می کنی ؟
: ول کن بزار تنها باشم.
: آخه چه مرگت؟
:چه میدونم، نمی خوام درموردش حرف بزنم!!!
: بازم که داری چرت و پرت میگی
و
....
مرد به آسمان نگاه میکند. ابرها تمام آسمان را پوشانیده اند. اما خیال بارش ندارند. چنان دست در دست هم انداخته اند که هیچ نیروی نمی تواند آنها را به این کار وادار کند.
حال باد شروع به وزیدن کرده. به ابرها حمله می برد. اما کاری صورت نمیدهد. نمی تواند صف انبوه و مستحکم آنها را بجنب و جوش وادارد. ابرها قصد بارش ندارند.
پس برای چه به اینجا آمده اند.آیا آمده اند که عطش آنها را بیشتر کننند. آیا آمده اند به آنها سالهای خشکسالی را یادآوری نمایند.
سالهاست که دچار خشکسالی شده اند، بیاد نمی آورند که چه زمانی دچار آن شده اند، بیاد نمی آورند قبل از آن چگونه میزیستند، بیاد نمی آورند قبل از خشکسالی آنجا چگونه بوده است.
تنها ابرها هستن که هر صباحی آنها را به خود آورده و بفکر وامیدارد. ابرها می آیند، خودی نشان می دهند و بدون حتی قطره ای باران از آنجا گذر خواهند کرد.
سالها از آن دوران گذشته است، اکنون آنها بزحمت بیاد می آورند که این سیاهی که گاه زمانی در آن محل، آسمان را در برمی گیرد، چیست. تنها عده قلیلی از آنها هنوز به آسمان منگرند، حتی آنان دقیقا نمی دانند که چرا در این زمان ناگهان در وجود خود احساس امید خواهند کرد.
خشکسالی سالهاست که ادامه داشته و بارانی نباریده .
و او گاهگاهی به آسمان مینگرد تا شاید ابرها قطره بارانی از سر دلسوزی هدیه دهند .
بدرود
سلام
اولش بد نبود
من بودم یه سری بچه های دیگه
اما نمی دونم چی شد قضیه به اینجا کشید
اون از رهگذر که وب لاگش بستن
بعد اون نیلوفر آبی که نمی دونم کدوم از خدا بیخبری اونو از روی زمین و نت محو کرد
(الیته فکر کنم چشم بعضیا اثر کرد)
حالا که اومدیم جا بیقتیم این مشکل برام پیش اومد
نمیدونم چی بگم
بخوام یه چیزی بگم میگن میخواد مشتری جذب کنه
حالا از این موضوع بگریم
چند روزی نمیتونم بیام _خبر خوبی برای بعضیا که بتونن تک تازی کنند تو نت-
باری همین گفتم یه چیزی بنویسم
شایدم دیگه نتونم بیام
پس فعلا
بدرود