تبليغاتX
روزهشتم
کاش من هم می توانستم

من نمیدانم تا چه زمانی میخواهند به گفتن این اراجیف ادامه بدهند؟

آخر عزیزمن اگر یکخورده هم عقل و منطق داشته باشید می فهمید که چیزی که می گویند با واقعیت بسیار فاصله دارد. بقولی فاصله از زمین تا آسمان است.

آخر کجای این داستان با واقعیت جور در می آید!!!

اول آن حالا با اغماض بتوانیم قبول کنیم ، قبول کنیم که یک نفر پیدا شده که یک غالب پنیر کیلویی  n تومانی را از روی سیری و پر بودن شکم کناری انداخته باشد تا یک کلاغ  پیدا شود  پنیر را از روی زمین بردارد. اما اینکه روباهی پیدا بشود که عاشق پنیر باشد و برای بدست آوردن آن این همه زحمت بکشد برای من غیرقابل قبول است. اصلا به هیچ دلیلی قابل قبول نیست.

من فکر کنم که هر کسی این داستان را تعریف کرده یا آدم خالی بندی بوده است که خواسته یک خالی ببندد تا معروف بشود، یا اینکه با این جماعت روباه ها دشمن بوده است و خواسته آنها را خراب بکند.

من خود در جایی دیده ام که ماجرابدین گونه بوده:

کشاورزی از دست زاغکی که به او دستبرد می زدندی خسته شدندی. به این دلیل برای هلاکت زاغک نقشه کشیدندی و بسی راههای متفاوتی برای نابودی او استفاده کردندی، اما در هر مرتبه نقشه او با شکست  روبرو شدندی ، در آخرین تلاش تا مرز پیروزی پیش رفتندی اما نقشه او توسط روباه با شکست مواجه شدندی. در آخرین تلاش او از  پنیر مسموم استفاده کردندی که قبل از خوردن پنیر توسط زاغک، او از طریق دوست صمیمی خود روباه از ماجرا آگاه گشتندی و از مرگ جستندی، روباه پنیر مسموم را در محل امنی که محیط زیست را آلوده نکنندی معدوم کردندی. کشاورز در این ماجرا کینه روباه را بدل گرفتندی و برای او این شایعات را در آوردندی.

اما در جای دیگر ماجرا کاملا متفاوت با آنکه تاکنون گفته شده است بیان شده. راویان اینگونه گفته اند:

زاغک خود روباه را به خوردن پنیر دعوت و آن را با او نصف کردندی و نصف آنچیزی که در دهان داشته به  پایین انداختندی -حالا آیا آن تقسیم دقیقا منصفانه بوده یا نه در روایتها به ان اشاره نشده- اما از دید کسانی که در اطراف بودندی و همواره بدنبال ایجاد دشمنی بین دوستان بودندی و یا نیمه خالی لیوان را مشاهده کردندی  ماجرا بگونه دیگری بیان شدندی.

 بابا چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. حالا من هزار مرتبه اینها را باید بگویم. تا خودت نخوای که نمیشه

حالا هی من بگم چشمهات بشور حالا من بگم صبح بیدار میشی دست و صورت آبی بزن.

حیف که نمی خوام تو سیاست دخالت کنم حالا اگه چیزی بگم سریع منو به سیاست ربط میدن بی خیال

بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط ژرژ  | 

از او می پرسند از چه خوشت میاید، میگوید:

 از جاده

جاده ای که تهش معلوم نیست

عین این فیلمهای آمریکایی که تو تگزاس درست میکنن

 

جاده ای که اینقدر طولانی باشه نتونی تهش و ببینی

اینقدر طولانی که نتونی تا تهش  بری

هیچ وقت تموم نشه

بری تو این جاده قدم بزنی

سلانه سلانه راه بری

گاه گاهی هم برای کسانی که از جاده رد میشن دست تکون بدی

همینطور بری و فکرکنی

فکر کنی به اون چیزای که دیدی

فکر کنی به اون چیزایی که خواهی دید

فکر کنی تو اون دور دورا اون  نقطهایی که هستند چی میتونن باشن

برگردی به پشت سرت و فکر کنی که اون چیزای که ازشون عبور کردی چه چیزای بودند

این نهایت آرزوی منه

او این را میگوید، دوباره به جای خود باز میگردد.

سالهاست اینجا نشسته است.

و به آنهایی که از کنارش رد میشن نگاه میکند و برای آنها دست تکان میدهد.

که شاید ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:36  توسط ژرژ  | 

دروغ بزرگترین گناهی است که برای ما انسانها بیشترین کاربرد را دارد.

ما بزرگترین دروغها را به باورپذیرترین شکل به خود می گوئیم.

آنقدر باورپذیر و آنقدرراحت به خود دروغ میگوئیم که هرگزپی به آن نخواهیم برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:31  توسط ژرژ  | 

داشتم از جلوی تلوزیون رد می شدم یکدفعه دیدمش.

چقدر پیر شده بود.

مرد رویاهای دوران  بچگیم.

آدمی که همیشه برای من تداعی کننده شکست ناپذیری، قدرت و ایستادگی بود.

اما الان بزور روی پاهاش ایستاده.

چقدر شکسته شده!!!!!

بجای حس احترامی که زمان دیدن او به من دست میداد، فقط حس ترحم و همدردی مونده.

کاسترو از همیشه پیرتر.

کاسترویی که ساعتها سخنرانی می کرد و مردم و دور خودش نگه می داشت الان فقط میتونه چند جمله برای دوربین بگه،  که به دشمنانش ثابت کنه هنوزم هست.

رهبر آخرین حکومت سوسیالیستی دنیا در حال مرگ .

کاسترو، چه گوارا ، آلنده، ... اینها اسمهایی هستند که من از کوچکی میشناسمشون و با آنها بزرگ شدم. آدمهای برای هدفشون مبارزه کردند.

کاسترو با دست خالی و با کمک چند نفر انقلاب کوبا را شروع کرد. چه که بعدا به او پیوست(چه گوارا منو به یاد یوزف-مراجعه به دوران میرزا کوچک خان- میندازه) حتی از کاسترو  اسم و رسم بیشتر بهم زده. تازه به اندازه کافی خوش تیپ و خوش عکس بود تا عکسش همه جا پر بشه و مرگ مرموزش به بیشتر شدن شهرتش کمک زیادی کرد.

اما آلنده، ما کمتر میشناسیمش، ولی برای من یه چیز دیگست. بین همه  من بیشتر از همه دوسش دارم. شایدم این ایراد منه!!!!!اما هرچیزی که هست من اینجوری راحترم.

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط ژرژ  | 

 

مهم نیست من چه کسی هستم،

مهم نیست برای چه آنجا بوده ام،

مهم این است که من بودم.

هر روز میدیدمش.

نمیدانم کی شروع شد.

شاید حتی قبل از اینکه من آنجا باشم از آنجا می گذشت.

هنوز برای من سوال است که چرا از این مسیر می رفت.

میتوانست از مسیر دیگر برود.

شاید باید از آن مسیر می رفت و باید آن صدا را می شنید.

کار هر روزش بود. به دو راهی می رسید، مکثی می کرد، می ایستاد به اطرافش نگاهی میانداخت.

یه چیزی بین رفتن و نرفتن.

این پا آن پا می کرد، سرش را پایین می انداخت و وارد کوچه میشد.

وسطهای کوچه که میرسید صدایی بگوش می رسید که با خنده می گفت

:وایستا یه لحظه، وایستا.

اما پسر هیچ وقت نمی ایستاد، حتی به آنطرف نگاه نمیکرد، مثل اینکه هیچ وقت بخودش این جرات را نمی داد که برگردد و به آنطرف نگاهی بیندازد، یا شاید نمی خواست و یا برای او همین کافی بود!

سرش را پایین می انداخت و سرعتش را زیاد میکرد.

:وایسا  کجا میری

اما پسر از کوچه خارج شده بود

کار هر روزش بود، من هم می نشستم و نگاه می کردم

دوست داشتم بدانم آخر چه می شود!

یادم هست روزی صدای چند نفر را شنیدم

:ببینین این همونیه که می گفتم، وایستا پسر

پسر آن روز سرعتش از همیشه بیشتر بود سریع کوچه را تا ته آن دوید.

....

یک روز پسر وقتی که وارد کوچه شد دیگه صدایی نشنید.

کسی صدایش نکرد ؟

وسط کوچه مکثی کرد، برای اولین مرتبه به خودش جرات داد تا  بایستد، منتظر صدا شد مثل آدمی که منتظر یه حادثه است تا از آن فرار کند. اما صدایی نشنید و پسر به راهش ادامه داد.

از آن به بعد پسر هر روز زودتر به آنجا میامد وقتی به کوچه میرسید سرعتش را کم می کرد و وارد کوچه می شد.

پسر هر روز از کوچه میگذشت به وسط کوچه میرسید، می ایستاد برای چند ثانیه مکثی میکرد و دوباره براهش ادامه میداد.

سالها از آن ماجرا گذشته و....

من هنوز اینجا هستم و کوچه هم .

......

((مردی وارد کوچه می شود، در میانه راه ناگهان می ایستد اما  بعد از چند لحظه دوباره به حرکتش ادامه میدهد

او می رود، من هنوز آنجا هستم و کوچه نیز در مقابل من قرار دارد

و من نمیدانم چرا ناگهان بیاد آن پسر افتادم.))

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:22  توسط ژرژ  | 

داشتم فکر می کردم چی بنویسم.

 من نه شاعرم،

نه نویسنده ،

نه آدمیم که خوب حرف بزنه،

نه چپ مدرن از راست سنتی تشخیص میدم،

نه قیافه سروش میشناسم نه مصباح،

نه کتاب ناطور و بوف کور خوندم،

نه بلدم یه نفرو به رانی دعوت کنم.

تازه همه!!!! موندن که چه جوری یه نفر با من دوست شده؟؟؟؟؟؟؟؟

از همه اینها بدتر شمشیر بازی هم بلد نیستم. تو آخرین مبارزه فقط فرار می کردم-البته تو این تعقیب و

 گریز چند تا زخم کاری و عمیق برداشتم که هنوز التیام پیدا نکرده- تو این مبارزه هرچه قدر من تازه کار و

مستهلک بودم اون حرفه ای و مصمم.

میگین من چیکار می بایست انجام میدادم ، جز فرار یا جا خالی دادن در مقابل حمله های بیرحمانه.

اونجا یدفعه یاد دن کیشت افتادم !!!!!!!!!!

منم شده بودم جزو گله ـ شیاطین و اشرارـ گوسفندانی که قرار بود توسط دن کشته بشن و سرشون

 برای بانو درسینا فرستاده بشه .

منم هی داد میزدم

:آهای دنا من دوستم آهای دنا من غول نیستم.

اما حیف که اون صدای منو نمی شنید

شایدم نمی خواست بشنو!!!!!!!

بعد از کلی تعقیب و گریز من موندم تنها با کلی خستگی.

نمی دونستم چیکار کنم .

سرم انداختم پایین راه افتادم طرف خونه.

با انگ ضد فمنیستی که روی پیشونیم حک شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:10  توسط ژرژ  | 

زندگی زیباست و زیباتر از آن زیبا زندکی کردن است

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن

هرگاه بسوی  زن می روی شلاق را فراموش نکن(در مورد این قسمت من فقط در نقش یک راوی ظاهر

شدم و هیچ مسئولیتی شامل حال من نمیشه)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:17  توسط ژرژ  |